<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" standalone="yes" ?>
<?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">
<id>http://lahzedidar.ParsiBlog.com</id>
	<title mode="escaped" type="text">لحظه‏ي ديدار</title>
	<link href="http://lahzedidar.ParsiBlog.com" rel="alternate" type="text/html"/>
	<generator uri="http://www.ParsiBlog.com" version="3.50">ParsiBlog.com ATOM Generator</generator>
	<updated>Thu, 28 Aug 2008 18:44:54 GMT</updated>
	<author><name>عطاالله</name></author>

	<openSearch:totalResults>7</openSearch:totalResults>
	<openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex>
	<openSearch:itemsPerPage>7</openSearch:itemsPerPage>

<entry>
<id>tag:lahzedidar.ParsiBlog.com/408620.htm</id>
<updated>Tue, 12 Feb 2008 20:29:00 GMT</updated>
<title type="text">سياره ناشناخته</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin: 0cm 0cm 0.0001pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://msnbcmedia.msn.com/j/msnbc/Components/Photos/050713/050713_planet_hmed_5p.hmedium.jpg&quot; alt=&quot;&quot; align=&quot;&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin: 0cm 0cm 0.0001pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;کره آبي رنگ مي‌چرخد و هر چه بيشتر مي‌چرخد به پايان راهش
نزديک‌تر مي‌شود. سياهي سايه مانندي روي کره جلو مي‌رود و مساحت بيشتري را فرا مي‌گيرد.
به محض رسيدن سياهي روي خشکي‌هاي کره آبي، نقاطي نوراني روشن مي‌شدند. البته همه
جا نه بيشتر جاها. سياهي که از روي نقاط مي‌گذرد جاي خود را به نور مي‌دهد و اين
حرکت هميشه ادامه دارد. مي‌چرخد و مي‌چرخد تا به آخر راهي‌‌ که معلوم نبود کجاست
برسد. ميليون‌ها سال است که مي‌چرخد. اين کارش است و خسته نمي‌شود. مي‌گفتند که
آنجا زندگي برقرار است. مي‌گفتند عده‌اي به نام آدم روي اين کره آبي راه مي‌روند و
مي‌خورند و مي‌خوابند. مي‌گفتند آنها همديگر را هم مي‌کشند يا اينکه بعضي‌ها
خودشان عمرشان تمام مي‌شود آن هم بعد از 70 -80 بار چرخيدن کره دور مادرش. ما هم
در اينجا مادر داريم اما مادر ما با مادر شما فرق دارد.ما به او مادر مي‌گوييم چون
به همه ما زندگي مي‌دهد. اينجا در خانه ما وقتي به آسمان نگاه مي‌کنم فقط تصوير
مادر را مي‌بينم. فقط شبها ست که مي توانم پشت تلسکوبم بنشينم و به شماها نگاه
کنم. آن هم خيلي کوتاه است شايد به ساعت شماها يکي دو ساعت. يادم مي‌آيد پدر در
آخرين سفرش به کره شما برايم يک ساعت آورده بود. واقعا که من اگر آنجا بودم نمي‌توانستم
بطالت شما را تحمل کنم. من اينجا مراقب شما هستم. مي‌بينمتان. مي‌بينم که&lt;span style=&quot;&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;مي‌خوريد و ‌مي‌خوابيد و گاهي خراب مي‌کنيد و
مي‌کشيد و ‌مي‌ميريد. اينجا مثل کره آبي شما فصل و سال به آن معنا نداريم. هر صد
دوري که کره شما مي‌چرخد ما هم يک بار دور مادر مي‌چرخيم. از وقتي که با کره شما
آشنا شدم و به شيشه تلسکوبم نگاه کردم شماها را ديدم که متولد مي‌شديد و&lt;span style=&quot;&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;بزرگ مي‌شديد و عاشق مي‌شديد و کلي توي اين يک
سال براي خود خانه و ماشين و نمي‌دانم يک چيزهايي که بهش مي‌گوييد پول جمع مي‌کرديد
و&lt;span style=&quot;&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;بعد مي‌رفتيد زير خاک کره.حالا در صندوق
چوبي يا پارچه.فرقي نمي‌کند. که چي؟ من سوال مي‌کنم که از اين جهل بيرون بيايم.
چرا شماها به دنيايتان وارد مي شويد و بعد از اينکه به زمان ما کمتر از يک
سال&lt;span style=&quot;&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اين ور و آن ور مي‌رويد و بعد دوباره
زير خاک پنهان مي‌شويد. آيا کره شما از آدم‌ها تغذيه مي‌کند. من خواهش مي‌کنم که
اين جواب را به من بدهيد چون هر وقت به شما نگاه مي‌کنم اين سوال آزارم مي‌دهد. من
اين نامه را برايتان مي‌فرستم. هر کس آن را خواند جوابش را در پشت برگه بنويسد.
همين کافي ست و من جواب نامه را مي‌گيرم.&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://lahzedidar.ParsiBlog.com/408620.htm" title="سياره ناشناخته" type="text/html" />
<author><name>عطاالله</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:lahzedidar.ParsiBlog.com/401317.htm</id>
<updated>Thu, 07 Feb 2008 14:39:00 GMT</updated>
<title type="text">داستان</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; FA? mso-bidi-language: Arial?,?sans-serif?;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; پريسا &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; FA? mso-bidi-language: Arial?,?sans-serif?;&gt;چند شاخه گل مريم مي‌گيرم و عقب ماشين مي‌اندازم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; Arial?,?sans-serif??&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; FA? mso-bidi-language: Arial?,?sans-serif?;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; پشت فرمان که مي‌نشينم و بخار شيشه را پاک مي‌کنم. روزهاي آخرديماه است و برف کمي روي پاده رو را پوشانده است. آفتاب بي رمقي روي خط عابر افتاده است. تايمر چراغ قرمز عدد 99 را نشان مي‌دهد. پسرک گل فروش نزديک‌تر مي‌آيد. پيرزني با ويلچر برقي از روي خط کشي‌ها عبور مي‌کند. &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; Arial?,?sans-serif??&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; FA? mso-bidi-language: Arial?,?sans-serif?;&gt;در اتوبان تهران قم آفتاب بي رمق ديماه کف جاده جان مي‌کند. فلش تابلوي راهنما به سمت راست نشانه رفته است. فرمان را مي‌گردانم. چند دقيقه بعد روبروي در خروجي فرودگاه امام خميني پارک مي‌کنم. سالن فرودگاه خالي از جمعيت است و فردي با لباس آبي کف گرانيتي سالن را طي مي‌کشد. دستم را بالا مي‌آورم و به ساعت نگاه مي‌کنم. تا نشستن هواپيما پنج دقيقه فرصت باقي ست. روي صندلي‌هاي قهوه‌اي مي‌نشينم و روزنامه را از توي کيفم در مي‌آورم.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; FA? mso-bidi-language: Arial?,?sans-serif?;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; FA? mso-bidi-language: Arial?,?sans-serif?;&gt;رئيس جمهور به مصر سفر کرده و قيمت نفت بالا رفته. شوراي نگهبان مصوبه مجلس را رد کرده و مردي دست به خود سوزي زده است. صداي لطيفي از بلندگو مي‌گويد: هم اکنون پرواز سيصد وپنجاه و چهار از مبدا فرانکفورد به مقصد تهران به زمين نشست.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; FA? mso-bidi-language: Arial?,?sans-serif?;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; FA? mso-bidi-language: Arial?,?sans-serif?;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;با خودم فکر مي‌کنم اگر مسير پرواز بر عکس بود بايد خيلي الاف مي‌شدم. روزنامه را لوله مي‌کنم و از پشت شيشه‌ها هواپيمايي را مي‌بينم که آرام در باند حرکت مي‌کند. مطمئن نيستم خودش باشد. به شاخه‌هاي گل مريم نگاه مي‌کنم که در دستم خفه شده‌اند. بي حال و کج.چند سکه‌ داخل دستگاه مي‌اندازم و ليوان را زير آن مي‌گيرم. مايه سياه و داغ از آن خارج مي‌شود. ليوان را که پر مي‌کند خودش قطع مي‌شود. روزنامه و گل در دست با دست ديگر ليوان قهوه را نزديک لبم مي‌برم و مزه مي‌کنم. مزه‌ي زهرمار مي‌دهد. ياد اين جمله پريسا که هر وقت بوي قهوه مي‌شنيد مي‌افتم. از بوي قهوه حالش بهم مي‌خورد. مسافرها از گيت بازرسي خارج مي‌شوند. ليوان را روي صندلي جا مي‌گذارم و طرف گيت مي‌روم. از پشت شيشه بين جمعيت دنبالش مي‌گردم اما پيدايش نمي‌کنم. شايد به خاطر زمان باشد که چهره‌اش را فراموش کرده‌ام. دوباره صداي لطيفي از بلندگو اعلان مي‌کند: پرواز يکصد و بيست و دو به مقصد آنکارا از خط سيزده در حال پرواز است&lt;B&gt;.&lt;/B&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; FA? mso-bidi-language: Arial?,?sans-serif?;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;دستي شانه‌ام را دو بار مي‌نوازد. ياد پريسا مي‌افتم که هميشه از شانه راست مي‌آمد و شانه چپ را تکان مي‌داد و من که به طرف چپ که برمي‌گشتم او ريز مي‌خنديد و مي‌گفت: ديدي دوباره گول خوردي. ناخودآگاه طرف راست چرخيدم. زن مو طلايي با چشم‌هاي آبي طرف چپم ايستاده بود و من را متعجب نگاه کرد. کج نگاهش کردم و با لبخندي گفتم:(ترجمه بفرماييد ) زن تعجبش را خورد و جواب لبخندم را با لبخند سردي داد. (ترجمه پليس کجا ست من کيفم را گم کرده ام) مسافرها همه بيرون آمده بودند و بعضي‌ها توي سالن انتظار نشسته بودند يا داشتند با کسي حرف مي‌زدند. بيشتري‌ها هم از فرودگاه بيرون رفته بودند. خبري از پليس نبود. توي تابلوهاي آويزان از سقف دنبال کلمه پليس گشتم. چيزي پيدا نکردم. پيرزن از انتظار خسته شد و سراغ کس ديگري رفت. کوله پشتي‌اش شبيه کوله پشتي سامان بود. با کپل‌هاي گنده‌اش که اين ور و آن ور مي‌شدند از من دور شد. طرف گيت بازرسي برگشتم و به آن طرف شيشه نگاه انداختم. همه آمده بودند بيرون. خبري از مرواريد نبود. شايد هم حواسم نبوده و رد شده. به هر حال خودش مي‌آمد خانه. جاي ديگري نداشت برود. صداي جيغي من را به خودش جلب مي‌کند. به طرف صندلي‌هاي قهوه‌اي سالن انتظار نگاه مي‌کنم. زني دامنش را تميز مي‌کند. ليوان قهوه روي صندلي‌افتاده و مايه سياه تا روي زمين شره کرده است. قيمت نفت و رئيس جمهور و شوراي نگهبان را با گل مريم پلاسيده داخل سطل زباله مي‌چپانم و از فرودگاه خارج مي‌شوم. ماشين را که توي دنده مي‌زنم و سرم را بالا مي‌گيرم مرواريد را جلوي ماشين مي‌بينم. دستش را روي کاپوت گذاشته و به من مي‌خندد و آن دندان‌هاي سفيد و بلوريش معلوم مي‌شود. مي‌داند که هميشه ديوانه خنده‌هايش بودم. دستگيره ماشين را مي‌کشم و در را باز مي‌کنم. نمي‌دانم روز اولي که ديده بودمش چرا اينقدر عاشقش شدم. نمي‌دانستم هنوز هم عاشقش هستم يا فقط دوستش دارم. سامان چه ‌مي‌گويد وقتي بفهمد مادرش آمده. مامان اقدس حتما ازجهرم پا مي‌شود بياد ديدن مرواويد. پا را روي ‌‌آسفالت مي‌گذارم و هنوز همه سنگينيم را رويش ننداخته‌ برمي‌دارم. مورچه‌اي زير کفشم له شده است. کامل از داخل ماشين بيرون مي‌آيم و در را نيمه باز رها مي‌کنم و طرف مرواريد مي‌روم و بغلش مي‌کنم. بعد همانطور که توي بغل هم هستيم به هم نگاه مي‌کنيم. مرواريد نگران نگاهم مي‌کند که بس کن الان يک چيزي بهمون مي‌گن. معني نگاهش را مي‌فهمم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; FA? mso-bidi-language: Arial?,?sans-serif?;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot;از وقتي که رفتي خيلي چيزا عوض شده.&quot;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; FA? mso-bidi-language: Arial?,?sans-serif?;&gt;&lt;FONT size=3&gt;بوسه‌اي از لبش مي‌گيرم و رهايش مي‌کنم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; FA? mso-bidi-language: Arial?,?sans-serif?;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot;مي‌دوني که هنوز دوستت دارم&quot; اين را من مي‌گويم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; FA? mso-bidi-language: Arial?,?sans-serif?;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگاهش را از من بر نمي‌دارد تا اينکه داخل ماشين با دست اشاره مي‌کنم که بيايد ديگر.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; FA? mso-bidi-language: Arial?,?sans-serif?;&gt;&lt;FONT size=3&gt;ادامه دارد......&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://lahzedidar.ParsiBlog.com/401317.htm" title="داستان" type="text/html" />
<author><name>عطاالله</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:lahzedidar.ParsiBlog.com/353181.htm</id>
<updated>Mon, 17 Dec 2007 13:25:00 GMT</updated>
<title type="text">گنبد صلوات</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.ufile.info/upload/1190478803.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;در قديم با نبود مواد مناسب و متنوعي كه امروز&amp;nbsp;موجود است بناهايي با كيفيات بهتر ساخته مي شد كه اين خود جاي تامل دارد. معماران در ساخت مساجد اعتقاد خاصي داشتند. گنبد&amp;nbsp;صلوات جزئي&amp;nbsp;از بناهاي قديم است&amp;nbsp;. اين مسجد (مسجد امام)در ميدان امام اصفهان واقع شده است و قدمتي ديرينه دارد. در اين نمونه ذكر صلوات حضرت محمد و خاندان مطهرش ديده مي شود. با توجه به اينكه اين ذكر از ادعيه رايج مسلمانان و بخصوص شيعه مي باشد، جايگاه ويژه اي در بناهاي اسلامي مخصوصا مساجد دارد. اما جالب اينجاست كه ذكر صلوات در پايه گنبد روي پشت بام قرار دارد. جايي كه چشم مردم آن را نمي بيند و براي ديدن آن بايد به پشت بام رفت. اين خود اشاره اي ديگر به معنوي بودن و تاثيرات تكويني كلمات دارد كه معماران سنتي به آن وقوف داشتند. البته بكار بردن ادعيه و آيات الهي به صورت كاشي كاري در نقاط داخلي مسجد هر كدام تفسيري زيبايي شناختي و مفهومي دارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;اما امروزه به علت نگاه هاي سياسي - اجتماعي و گاه اقتصادي به مساجد انديشه سنتي رو به افول گذاشته است و در جريان مدرن بُعد معنايي و استعلايي مسجد و نماد گرايي در آن به استحكام و سادگي و سهولت در ساخت و كم هزينه بودن تبديل شده است. بدين ترتيب مساجد امروزي در محله ها و اماكن عمومي بيش از آنكه به مسجد شباهت داشته باشند به نماز خانه شباهت دارند و از همه نماد هاي موجود كه فضاي معنوي را براي نمازگزار فراهم مي كرده، فقط منبر و محراب آن هم از باب ضرورت حفظ شده است. اين همان آفت مدرن يعني تبديل كيفيت ها به كميت ها ست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://lahzedidar.ParsiBlog.com/353181.htm" title="گنبد صلوات" type="text/html" />
<author><name>عطاالله</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:lahzedidar.ParsiBlog.com/348138.htm</id>
<updated>Tue, 11 Dec 2007 21:52:00 GMT</updated>
<title type="text">عشق و دوست داشتن</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;به نام اوکه از هيچ آفريد&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 15pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 15pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 624px; HEIGHT: 342px&quot; height=342 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://2000greetings.com/nature13.jpg&quot; width=566&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 15pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 15pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;تو را براي تمام روزهايي که زيسته ام دوست مي دارم &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 15pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;تو را بجاي تمام کساني که نشناختم دوست مي دارم &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 15pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;تو را بجاي تمام روزگاراني که نمي زيستم دوست مي دارم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 15pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;تورا بجاي کساني که دوست نمي دارم دوست مي دارم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 15pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;تو را بخاطر دوست داشتن دوست مي دارم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://lahzedidar.ParsiBlog.com/348138.htm" title="عشق و دوست داشتن" type="text/html" />
<author><name>عطاالله</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:lahzedidar.ParsiBlog.com/327720.htm</id>
<updated>Tue, 13 Nov 2007 20:46:00 GMT</updated>
<title type="text">در اين دير خرابات منم عاشق و درمانده</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;از بس از خونه و معماري نوشتم خسته شدم . مي خوام يك كم از خيلي چيزاي ديگه بنويسم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشم هايش خيس شده است. قطره اي رو دفترش مي افتد. خودكار را روي كاغذ رها مي كند. صندلي را عقب مي كشد و پالتو را از جالباسي بر مي دارد. از در اتاق خارج مي شود.پله ها را آرام و يكي يكي پايين مي آيد. در شيشه اي حيات را باز مي كند. باد سر پاييز پوست صورتش را مي سوزاند. يك قدم جلوتر مي رود . روي پله اول حيات مي ايستد و دستش را به ديوار سنگي تكيه مي دهد. درخت هاي لخت&amp;nbsp;روي برگ هاي زرد ايستاده اند. باد مقداري برگ را در هوا مي چرخاند و روي آب حوض پخش مي كند. برگ ها روي موج هاي كوچك تلو تلو مي خورند. سايه اش را روي برگ هاي زرد مي بيند كه&amp;nbsp;در امتداد راه باريك بين&amp;nbsp;برگ&amp;nbsp;هاي زرد&amp;nbsp;و به او نزديك ميشود. درختان انگار ايستاده اند و تماشا مي كنند............ .&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://lahzedidar.ParsiBlog.com/327720.htm" title="در اين دير خرابات منم عاشق و درمانده" type="text/html" />
<author><name>عطاالله</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:lahzedidar.ParsiBlog.com/322813.htm</id>
<updated>Mon, 05 Nov 2007 21:13:00 GMT</updated>
<title type="text">چرا سنتي؟</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;1- هيچ فکر کرديد که چرا ما از ديدن بناهاي قديمي و اون نقوش اسليمي و مناره و گنبد و هشتي و تاق و .... لذت مي بريم و يه نموره احساس آرامش مي کنيم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;2-اين احساس از ممکن است دو دليل داشته باشد.يا اينکه شما يه چيز تازه ديديد و به خاطر متفاوت بودنش و جديد بودنش بهش علاقمند شديد يا اينکه به خاطر گذشته و فرهنگ ومحتوايي که پشتش داره به آرامش رسيديد و مجذوبش شديد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;3- اگر احتمال دوم باشد يني به خاطر محتوا و حقيقتي که در بناي سنتي ست چشم شما از اون لذت مي بره و احساس آرامش مي کنه که اين جاي خوشحالي ست و به نظر عاقلانه مياد ما بناهاي سنتي را تجديد کنيم با لحاظ امکانات و موقعيت روز و اجتماع. منظورم استفاده از فکر و انديشه مبنايي معماري اين بناهاست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;4- اما اگر احتمال دوم درست باشد يني به خاطر تازه بودن و متفاوت بودنه که جذابيت داره ، اين اصلا درست نخواهد بود که اين جور ساختمان ها دوباره تجديد بشن. چون تازگي و تفاوت به زودي در عرصه شيوع صفت خودشو از دست مي ده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;5- اما حرف من اينه که بيايم فکر کنيم که آيا بازگشت به حقيقت و محتواي بناهاو معماري قديم به صلاحه و آرامش رو به ارمغان مياره يا اسباب زحمت بيشتر مي شه . بيايم در اين مورد فکر کنيم کاري که در وارد کردن معماري مدرن در زندگيمون نکرديم.&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://lahzedidar.ParsiBlog.com/322813.htm" title="چرا سنتي؟" type="text/html" />
<author><name>عطاالله</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:lahzedidar.ParsiBlog.com/305113.htm</id>
<updated>Mon, 08 Oct 2007 14:50:00 GMT</updated>
<title type="text">الگوي غربي</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.autobytel.com/images/Autoshows/2007/Detroit/Staff/Lexus_LFA_Concept/400/Lexus_LFA_Concept.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;1&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;-امروز به اين فكر مي كردم كه چرا تمام شهر سازي ها پل ها و قطار و ماشين و هر چه فكر كنيد تقليد از الگوهاي غربي ست. آيا نمي شود خانه هايي متفاوت با انديشه خلاق طراحي كرد. ؟ آيا نمي توان بدون دوري از تكنولوژي اصالت خود را حفظ كرد؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;2-&amp;nbsp;چرا مهندسا و سازنده هاي ما به خودشون اجازه نمي دن كه خلقيت به خرج بدن. خلقيتي كه بر اساس فرهنگ ودين مردم اين مرز و بوم باشه .&amp;nbsp;آن زمان&amp;nbsp;ديگر دوگانگي فرهنگي و اشكالاتي كه حالا پيش مي آيد&amp;nbsp; وجود نخواهد داشت. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;3-معماري كوبيسم يا اپرسيونيسم انتزاعي كه در بعضي بنا ها ديده مي شه زاييده فرهنگ غرب است. فرهنگ مدرني كه زيبايي را فقط به خاطر زيبايي ستايش مي كند اما در فرهنگ ما از زيبايي در جاي جاي زندگي استفاده مي شود نه به خاطر خود زيبايي بلكه به خاطر رساندن مفهوم&amp;nbsp; و معنايي به ديگران اما به طريقي زيبا.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;4-&amp;nbsp;امروز را ناديده بگيريد كه ما خود را گم كرديم اما در&amp;nbsp;300-400 سال پيش يعني قبل از قاجار(از قاجار تا 30 سال پيش را دوران افول هنري مي شمارند. دوراني كه هيچ علم و اختراعي بروز نيافت) ما صاحب معماري و تمدني مستقل بوديم و معماران ما همه از خلاقيت و دانش خود استفاده مي كردند. تلاشي كه هنوز آثار آن در اصفهان و كاشان و كرمان وخيلي از شهر هاي ديگر باقي مانده است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;5- من خوانندگان اين سطور را دعوت به فكر كردن در زندگي كنوني خويش مي كنم هرچند همه ما به آن عادت كرده ايم ، اما كمي انديشه و توجه به مباني اسلام و فرهنگ ايران مارا متوجه غفلتمان از فرهنگ و گذشته خويش مي كند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://lahzedidar.ParsiBlog.com/305113.htm" title="الگوي غربي" type="text/html" />
<author><name>عطاالله</name></author>
</entry>

</feed>