سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بانک زمان

 

تصور کنید شما در جایزه ویژه بانک برنده شده اید و هر روز صبح به حساب شما 86400 تومان ریخته می شود که تا پایان هر شبانه روز اگر مصرف نشود حساب شما صفر می شود.

در این صورت شما چه خواهید کرد؟

من که باشم تا آخرین ریالش را خرج می کنم.

اما هر کدام از ما چنین حسابی داریم به عنوان حساب زمان. هر روز صبح در حساب ما 86400 ثانیه، اعتبار ریخته می شود و تا آخر شب این اعتبار صفر می شود. هیچ برگشتی در کار نیست و هیچ مقداری از آن قابل پس انداز نمی باشد.

هر ثانیه لحظه ای ست که قابل برگشت نمی باشد.

دیروز به نارخ پیوست

امروز هدیه است

فردا معمایی ست که با هدیه امروزتان حل می شود.

 


دونه های تسبیح

روی زمین را نگاه می کنم . تسبیح پاره شده و دونه هاش روی زمین رخته. یکی از دونه ها رو بر می دارم . نزدیک میارم و نگاهش می کنم. ریز است و کروی با نقوش زیبا و چشم نواز. آدم رو وسوسه می کنه که ساعت ها بهش نگاه کنه.

یاد کره زمین می افتم و کوچکیش توی کهکشان لایتناهی. یاد خدا در ذهنم تازه می شود.

چطور است که دنیای ماهم کوچک است و بی ارزش اما زیبا و جذاب.!

 

 


روز قدرت

سوم خرداد روز حماسه و غیرت مردم این سرزمین. روزی که به برکت پرچم لا اله الله بعد از دویست و شست سال به ایران تعرض شد اما حتی ذره ای از خاک این مرز و بوم جدا نشد. روزی که ایرانی در مقابل تمام دنیا قدرتش را نشان داد و زیر پرچم الله  اکبر تا پای جان ایستاد.

روزی بود که قدرت حکومت اسلامی و ولایت مطلقه فقیه به رخ جهانیان کشیده شد و دشمنان را به بیم از دست دادن هیمنه خود بر جهان انداخت.

 


«پرسپولیس»، روایتی تلخ از ایران

 

 

 در جشنواره کن فیلم «پرسپولیس» به کارگردانی «مرجانه ساتراپی» که در بخش رقابتی شصتمین جشنواره فیلم کن به نمایش درخواهد آمد، روایت تلخ و سیاهی را از انقلاب اسلامی تصویر کرده است.

فیلم کارتونی «پرسپولیس» اگرچه به ادعای کارگردانش فیلمی کاملا بیطرفانه است ولی در قالبی سیاه و سفید سعی کرده تا انقلاب اسلامی را رویدادی تلخ وسیاه معرفی کند که مردم ایران را به مردمی افسرده و دل شکسته تبدیل کرده است.

این فیلم که براساس دو کتاب مصور «ساتراپی»، توسط خود او و با همکاری «ونسان پارونو»، فیلمساز فرانسوی ساخته شده است، تصویرگر خاطرات دختری چهارده ساله سرکشی است که به ادعای سازنده فیلم، پس از انقلاب اسلامی، ناگهان خود را در تهرانی کاملا سنتی و مذهبی می‌یابد و او که نمی‌تواند با وضع موجود خود را تطبیق دهد توسط والدینش به وین فرستاده می‌شود و تازه پس از استقرار خود در کشوری دیگر و رویارویی با فرهنگی جدید درمی‌یابد که در کشورش چه دروغ بزرگی به اسم حقیقت در حال وقوع است!

کارگردان این فیلم ضد ایرانی در رسانه‌های مختلف غربی مصاحبه کرده و در این مصاحبه ضمن تایید این مطلب که این دو کتاب در واقع روایت واقعی زندگی خود اوست، از وقایعی که در ایران پس از انقلاب و پس از جنگ ایران و عراق به وقوع پیوسته ابراز نگرانی کرده و مردم ایران را مردم ناامید و ترسان از بیان حقیقت معرفی کرده است!

فیلم ضد ایرانی «پرسپولیس» که قرار است در بخش رقابتی شصتمین جشنواره فیلم کن به نمایش در بیاید نظر مطبوعات غربی را به خود جلب کرده است.

در حالی که فیلم‌های متعارف و واقع بینانه درباره ایران چندان مورد توجه رسانه‌های خارجی قرار نمی‌گیرند، فیلم ضد ایرانی «پرسپولیس» نظر رسانه‌های خارجی بالاخص مطبوعات آمریکایی را به خود جلب کرد، آنچنانکه روزنامه آمریکایی لس‌آنجلس تایمز می‌نویسد: «پرسپولیس» یکی از زیباترین و بکرترین روایات تاریخی است که در عصر حاضر وجود دارد.

این فیلم که براساس دو کتاب مصور «ساتراپی»، توسط خود او و با همکاری «ونسان پارونو»، فیلمساز فرانسوی ساخته شده است، تصویرگر خاطرات دختری چهارده ساله سرکشی است که به ادعای سازنده فیلم، پس از انقلاب اسلامی، ناگهان خود را در تهرانی کاملا سنتی و مذهبی می‌یابد و او که نمی‌تواند با وضع موجود خود را تطبیق دهد توسط والدینش به وین فرستاده می‌شود و تازه پس از استقرار خود در کشوری دیگر و رویارویی با فرهنگی جدید درمی‌یابد که در کشورش چه دروغ بزرگی به اسم حقیقت در حال وقوع است!

لس‌آنجلس تایمز ضمن تعریف و تمجید از استعداد «ساتراپی» در کتاب‌های کمیک استریپ، وی را همپای «آرت اشپیگلمن» و «لیندا باری»، کاریکاتوریست‌های مشهور آمریکایی معرفی می‌نماید و می‌نویسد: جلد دوم این کتاب به مراتب بهتر از جلد نخست آن است و ساتراپی به خوبی توانسته از زبان کودکانه برای روایتی واقعی و جذاب استفاده نماید.

نشریه آمریکایی «پاپلیشرز ویکلی» نیز ضمن تمجید فیلم «ساتراپی»، درباره دومین جلد کتاب وی که در باره وقایع پس از جنگ و خروج «مرجان» از ایران است می‌نویسد: اگرچه در دومین جلد این کتاب از زهر کلام «ساتراپی» و تلخی اتفاقات روایت شده کاسته می‌شود، ولی «ساتراپی» در این قسمت نیز بسیار ماهرانه و زیرکانه عمل نموده و در بعضی جاها از این جلد بیش از جلد اول می‌توان به استعداد و انگیزه او پی برد.

فیلم ضد ایرانی «پرسپولیس» در کن

همچنین روزنامه نیویورک تایمز در این باره می نویسد: داستان ساتراپی فوق‌العاده پیچیده است و بیشتر به یک مستند می‌ماند اگرچه در قالبی گرافیکی روایت شده است....این داستان بسیار پویا است و به خوبی می‌تواند با مخاطب ارتباط برقرار نماید.

این روزنامه در پایان می‌نویسد: داستان پرسپولیس فوق‌العاده و جذاب است!

روزنامه یوس‌ای‌تودی نیز در ستایش «ساتراپی» با وی ترتیب یک مصاحبه رو در رو را داد و با او درباره انگیزه‌اش از نوشتن و پس از آن ساخت «پرسپولیس» به گفتگو نشست.

ساتراپی در گفت‌وگو با این روزنامه بدون اشاره به حمایت اکثریت ملت ایران از انقلاب اسلامی گفت: در کتاب اولم من خود از نزدیک با انقلاب و پس از آن جنگ ایران و عراق از نزدیک روبرو شدم، همه زندگی‌ من و دیگر هم میهنانم به خاطر آنچه که به وقوع پیوسته بود به شدت زیر و زبر شده بود که واقعا برای همه به خصوص یک نوجوان چهارده ساله بسیار سخت بود.

او در این مصاحبه خود را "تبعیدی" نامیده و مدعی شده کتاب دومش درباره زمانی است که به تبعید رفته است!.

وی می افزاید: آرزوها و خواسته‌هایم با یک فرهنگ جدید تلفیق شد که این واقعه چنان بزرگ و شگرف بود که من باید فراموش می‌کردم که هستم و از کجا آمده‌ام، اگر صادق باشم باید بگویم که چه روزها و شب‌هایی در خانه نمی‌نشستم از آنچه که در کشورم بعنوان یک دورغ بزرگ به وقوع می‌پیوست، نگران و افسرده نبودم!

وی با وجود دفاع همه جانبه ملت ایران در جنگ تحمیلی افزود: مردم تازه جنگ را پشت سر گذاشته بودند و دیگر مردم دیگر سیاسی نبودند، آنها آنقدر از جنگ و وقایع آن خسته و دل شکسته بودند که فقط می‌خواستند زندگی کنند و تنها این مطلب که دیگر بمبی بر سرشان نبود آنها را خوشحال می‌کرد، دیگر از جنبش‌های دانشجویی نیز خبری نبود، نسل ما به نسلی تبدیل شده بود که درباره زندانیون سیاسی، انقلاب و جنگ همه چیز را می‌دانست ولی همچنان ساکت بود زیرا می‌دانست که اگر دهانش را باز کند باید در ازای آن زندگیش را از دست بدهد، ما درباره سیاست حرف نمی‌زدیم چون می‌ترسیدیم!

ساتراپی در جلد دوم از کتاب خود، مدعی می شود که او پس از خروج از ایران و رویا رویی با کشور، فرهنگ و مردمی جدید به این مطلب پی می‌برد که تا چه اندازه در کشورش ظلم و خشونت بیداد می‌کند!

فیلم کارتونی «پرسپولیس» که امسال قرار است در شصتمین جشنواره فیلم کن به نمایش درآید، اگرچه به گفته «مرجان ساتراپی» فیلمی کاملا بیطرفانه است ولی در قالبی سیاه و سفید آشکارا سعی کرده تا انقلاب اسلامی را رویدادی تلخ و سیاه معرفی کند که مردم ایران را به مردمی افسرده و دل شکسته تبدیل کرده است.

                                                                                                                                     به نقل از تبیان


گذری بر اندیشه های سید حسین نصر

 

سید حسین نصر فیلسوف و اسلام شناس معاصر مقارن با انقلاب اسلامی به کشور آمریکا مهاجرت کرد. او اسلام شناسی سنت گراست و با افراد روشنفکری مثل سروش و ملکیان و شبستری و..... مخالف است. به قول خود نصر این افراد تحت تاثیر فرهنگ و سکولاریسم غرب اندیشه های آنان را باز خورد می کنند. نصر معتقد به وجود هنر اسلامی ست و بر این عقیده است که هنر اسلامی نه هنری که صرفا توسط مسلمانان خلق شده باشد بلکه هنری ست که بر پایه قران و برکات محمدی(ص) بنا نهاده شده باشد. به نظر او تاریخ هنر اسلامی پر است از رمز و راز و نمادهای عرفانی. در مورد خوشنویسی معتقد است که حروف شخصیی قائم به ذات دارند و حقایقی را که در لوح محفوظ نگاشته شده را در ساحت عالم مادی و نقوش هندسی متجلی می سازند.

خلاصه به نظر عقاید این پروفسور آمریکایی که از کودکی نیز در خارج از کشور بزرگ شده است به اسلام نزدیک تر است تا خیلی از آقایانی که داخل ایران سنگ تشیع را به سینه می زنند اما از نمادهای غربی و پلورالیسم و تجربه نبوی و بسط شریعت طرفداری می کنند.


مرگ عاقبتی غیر قابل انکار

آخه آدما چطور می تونن شاد باشن و قهقهه بزنن. چطور می تونن بخندن و گیتار دستشون بگیرن و از معشوق و عشق مجازی بگن. آخه کی می تونه به یاد مرگ باشه و جایی که قراره تا ابد بخوابه ، بعدش بخنده و شادی کنه.

تا حالا مرده رو از نزدیک دیدین؟. وقتی از سرد خونه در میاد و غسلش می دن. وقتی توی قبر می ذارن و تلقینش می دن. وقتی که سنگو روی سرش می ذارن و خاک می ریزن.

تا حالا به این فک کردین که قراره یه روز هم ما اونجا بخوابیم و توی اون فضای تاریک و خفه منتظر حشراتی باشیم که قراره بیان و گوشتمون رو بخورن. اون موقع دیگه دوست و آشنا و پول پارتی نمی تونه کمکمون کنه. حتی مقام و منصب هم کاری از دستش برنمیاد.

تا حالا فک کردین که در جواب نکیر و منکر و سوال من ربک چی می خواین بگین. تا حالا فک کردین چطور می خواین این روزها رو تحمل کنین. بالا خره این چیزا شوخی نیست و سراغ هر کسی میاد، شاید یه کم دیر یا زود.! 

من که وقتی به این چیزا فکر می کنم نمی تونم جلوی اضطرابم رو بگیرم چه برسه به اینکه بتونم بخندم و خوش باشم. خب اینم از ظرفیت کم ماست دیگه.....


داستان کوتاه

لوزی های فلزی

 از پشت فنس فلزی که در امتداد مرز کشیده شده تا سرباز دویست متر هم نمی شود. سرباز می ایستد و به من نگاه می کند . سیم خاردارها و مانع های خوشه ای زنگ زده فاصله بین ما را پر کرده اند. پرچم کشورم ابتدای راهی باریک که تا اتاقک سیمانی ادامه دارد تکان می خورد. راه باریک مثل ماری از بین جنگل آهنی پر از تیغ  عبور می کند.گنجشک ها در بین شیارهای به جا مانده از لاستیک نفربری دنبال غذا می گردند. مین ها از بین گل های شقایق پیدا هستند و مثل بچه های بازی گوش سر از خاک درآورده اند.

صدای زنجیر تانک ها دلم را آشوب می کند. بوی باروت سوخته به مشامم می رسد. دیگر از سرباز عراقی و اتاقک سیمانی خبری نیست. جای آن یک تانک از پشت خاک ریز بالا آمده و لوله اش را به طرف من می چرخاند. درست شبیه تانکی ست که در راه ورودی بچه ها روی لوله اش نشسته بودند و می خندیدیند.

-         علی بجنب ‏بجنب تا دیر نشده بزنش.....

آرپی جی را دستم می دهد و دور می شود. در بین دود و صدای شلیک‏‏‏، تانک را خوب نمی بینم. زانو را به خاک تکیه می دهم و آرپی جی را آماده شلیک می کنم. قبل از شلیک ترکشی به کتفم می خورد و خون جای آن را می گیرد. روی زمین می افتم و آرپی جی از دستم رها می شود.

چشمانم را باز می کنم و صورت خندان دو بچه را می بینم که به دو از من دور می شوند. دستم را به فنس می گیرم و از روی زمین بلند می شوم. گرد  و خاک لباسم را پاک می کنم. بی توجه به نگاه های اطرافم به طرف تپه های گلی و مین ها نگاه می کنم. سرباز از آفتاب داغ خسته شده و داخل اتاقک سیمان نشسته است. گل های کنار سیم خاردارها در باد تکان می خورند. روزهای اول بهار است و هنوز خاک  از باران دیشب بوی نم می دهد. چنگ در لوزی های فلزی پیشانیم را به آنها تکیه می دهم. پیشانیم سرد می شود. قلبم پشت فنس روی رد نفربر ها می­رقصد. گنجشک­ها با تلاش از چاله ای وسط سیم خاردارها آب می خورند. فقط صدای جیک جیک و به هم خوردن پرچم بالای سرم در باد به گوش می رسد.خورشید وسط آسمان آبی تنها ست و عذاب آور. دستم را از بین لوزی ها بیرون می کشم و برمی گردم. علی را می بینم که روی زمین افتاده . بیسیم چی از داخل سنگر بیرون می آید.

-         مقداد میثم میثم، این آمبولانس چی شد.

زیر بغل علی را می گیرم و داخل سنگر می کشم. بوی خون و عفونت تاریکی سنگر را همراهی می کند.سنگر از مجروح ها و صدای آه و ناله پر است. یکی از مجروح ها دستش را به طرفم دراز می کند. لب های ترک خورده­اش از زیر نگاهم عبور می کند و از سنگر بیرون می آیم تا قمقمه ای پیدا کنم.  بیرون  گنجشک ها خیال ساکت شدن ندارند. در سرم احساس سنگینی می کنم. تصویر هیکل پر خون علی ضربان قلبم را تند می کند. سرباز پیدایش نیست. پرچم بد رنگ بالای اتاقک از حرکت ایستاده است. گنجشک ها در جنب و جوش هستند. به ملخی که دورش جمع شده اند نوک می زنند. آفتاب خیلی داغ شده . ملخ پرشی می کند و روی زمین می نشیند. گنجشک ها با پرش ملخ جابجامی شوند. عرق سردی بر پیشانیم می نشیند. پای ملخ با ضربه منقاری کنده می شود. باد از روی مین ها و بین گل ها رد می شود و از لوزی ها می گذرد. صورتم خنک می شود.  دو امداد گر از دور به طرف من می دوند. دست و پایم شروع به لرزیدن می کند . چشمانم سیاهی می رود و همه جا تاریک می شود.  روی زمین می افتم و از دهانم کف خارج  می شود . هر چه سعی می کنم که دست و پایم را کنترل کنم نمی توانم. همه چیز از ذهنم خارج می شود . تنها چیزی که نمی توانم فراموش کنم تصویر صورت بی روح علی.