نزد نيکوترين گمانم به تو باش اي گرامي ترين گراميان! و مرا با عصمت تأييد فرما و زبانم را به حکمت بگشاي . [امام زين العابدين عليه السلام ـ در دعاي استغفار ـ]
لحظه‏ي ديدار

از بس از خونه و معماري نوشتم خسته شدم . مي خوام يک کم از خيلي چيزاي ديگه بنويسم.


چشم هايش خيس شده است. قطره اي رو دفترش مي افتد. خودکار را روي کاغذ رها مي کند. صندلي را عقب مي کشد و پالتو را از جالباسي بر مي دارد. از در اتاق خارج مي شود.پله ها را آرام و يکي يکي پايين مي آيد. در شيشه اي حيات را باز مي کند. باد سر پاييز پوست صورتش را مي سوزاند. يک قدم جلوتر مي رود . روي پله اول حيات مي ايستد و دستش را به ديوار سنگي تکيه مي دهد. درخت هاي لخت روي برگ هاي زرد ايستاده اند. باد مقداري برگ را در هوا مي چرخاند و روي آب حوض پخش مي کند. برگ ها روي موج هاي کوچک تلو تلو مي خورند. سايه اش را روي برگ هاي زرد مي بيند که در امتداد راه باريک بين برگ هاي زرد و به او نزديک ميشود. درختان انگار ايستاده اند و تماشا مي کنند............ .



عطاالله ::: سه‏شنبه 22/8/1386::: ساعت 8:46 عصر


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

>> بازديدهاي وبلاگ <<
بازديد امروز: 20
بازديد ديروز: 33
کل بازديد :12216

>> درباره خودم <<
لحظه‏ي ديدار
عطاالله[61]
يه آدم تنها که دنبال هدف زندگيش مي گرده. انقدر تنها که بعضي وقتا مجبور مي شه بانوشته هاش خلوت کنه. توي جاده خيال قدم بزنه و موسيقي گوش کنه و بعضي وقتا حرفاشو توي وبلاگش بنويسه.

>>لوگوي وبلاگ من<<
لحظه‏ي ديدار

>>لينک دوستان<<

>>لوگوي دوستان<<


























>>آرشيو شده ها<<

>>اشتراک در خبرنامه<<

نام:

ايميل:

 

>>طراح قالب<<